|
شادی کن تا وسعت داشته باشی, عمیق فکر کن وقتی غمگینی و دور بایست و نظاره گر باش . این حالت به تو لذتی می بخشه که احساس می کنی به یک اقیانوس تبدیل شدی و خوشا بحالت اگر اقیانوسی آرام باشی . ا |
گاه چنان نمی فهمم که لعنت می فرستم بر هر چه عقل و فهم و درک است.
می خواهم آتش بزنم هستی را و از نفس مطمئنه شکی بسازم در خور عالم وجود.
و خداوندم این زمان دستی پدروار بر سر نافهمی هایم کشیده و می گوید : "من کجا و عالم مُثل فهیمان کجا؟... دل من در گرو نگاه کودکی است که از مرگ پشه ای روی لباسش نالان است و چشم من عاشق نگاه خیره به آسمانیست که از ابهت زیبائیش آب حیات به عالم هستی سرازیر می شود"
و آن زمان فهمی دوباره می یابم، آسمان و زمین را می بویم، ستاره باران می شوم از وسعت آسمان و از خیابانهای دلتنگی راهی به سویش می یابم حافظ وار زمزمه می کنم:
"عاقلان نقطه ی پر گار وجودند ولی عشق داند که در این دایره سر گردانند"
پرنده مرد و پرواز از خاطرها پاک.
دل سهراب ابری ماند و
هنوز هوا بس نا جوانمردانه سرد است.
به بن بست کوچه ای بنگر که از ازدحام خانه هایی که با عشق ساخته شده اند منفجر می شود
بالهایت را چیدی
پرواز از خاطرت رفت و پرنده مرد
چنان که می اندیشی نیستم، اما چنان که رفتار می کنی می اندیشی
من ترا به خودت و اندیشه هایم را به باد می سپارم
تا هوای دوستی مسموم نگردد.
با تعصب های مردانه ات کنارمی آیم، وقتی ژست روشنفکری گرفته ای
چاره ای نیست؛ بشریت در خطر است، از نبودن تو در کنار من و از وحشت تنهائی من در پستوی ذهن فاسد جامعه.
نمی دانم نگاهم به آینده همانند امروز تو به دیروز است، یا شکسته خواهد شد دیوارهای تفکر درکنار هم بودن ولو به زور تحقیر و توهین.
وقتی زندگی خلاصه شده در زوایای هندسی و حجم های تو خالی مکعب هایی که دغده ی خاطرمان شده اند که مربع اند یا مستطیل، دایره ی ذهنمان به همین خوش است و عاشقانه های سهراب همان بس که ژست روشنفکریمان را کامل کند.
آسوده باش که مزرعه ای پیدا نمی شود تا نگران جدی گرفتن زاغچه ای باشی.
دل خوش کن به کت شلوار و میزمهندسیت که مفهوم رشد و تغییر در جامعه ی من همین است و بس.
شب من به تنهائی گذشت عمری
چه باک از بی تو بودن
چه باک از بی کسی در غربت سرد زمستانی
شب من به کابوس نبودن ها سحر شد
شب من به تنهائی من عادت دیرینه دارد
چه باک از بی کسی در غربت سرد زمستانی
بر در قسمت شبی تا صبح کوبیدم
به من می گفت برو دل صاف و یکدست کن
که آب بر هاون قسمت بکوبی، نصیبت باد پائیزیست
من از امروز بر عشق تو دل بستم
که عشق تو شکست هر دم قسم های به جان بسته ز قسمت را
توئی قسمت، توئی قسمت
شبی بی تو
شبی بی من
نه من از تو
نه تو از من
من وتو ما؟!!
دریغ، حسرت
نه تو با من
نه من با تو
خدا حافظ من و تو ما
خداحافظ خداحافظ
خانه ای می خواهم همه از جنس بهار
تا در آن برف تنم آب شود
منِ ادم برفی به هوای سبزی آب شوم
ریشها منتظرند
ریشها تشنه ی یک قطره ی آب تا بهار منتظرند
نمی خواهم به این عشق دل ببندم
نمی خواهم سحر تا شب بنالم
گر این شب های من ماند بی ستاره
به از این است که دائم من بگریم
سطر برجسته ای در کار نبود
شعر گم نام من جان داده س
تو کجائی که ببخشی جانی؟....
شعر گم نام من! روحت شاد
میروم...
و ای کاش با احساسی از زندگی به سویت باز گردم ای شب های بی ستاره
نمی بینمت...
وای کاش با چشمانی سرشار از امید به سوی دیدگانت چشم بگشایم ای امید های نا امید گشته
چه زود فراموش می شوی در آغوشم
هرزه گی بخشی از با توبودن است که در تنم بیداد می کند
گلهای نرگس در دل خفته ی خاک منتظر دستان منند که هدیه ای دو باره بسازم از زندگی
چه زود فراموش می شود بوی نرگس ها،دستهای گره خورده و آشتی لبها
چه زود پژمرده می شوند نرگس ها
تسلیتی برای قلبم از مرگ دل هامان نوشته ام
به قول فروغ: همیشه پیش از آن که فکر کنی اتفاق می افتد.
مرا به من و جسمت را به شادیها ببخش
یک ساله دیگه هم در سکوت ناگفته ها گذشت.
تنها تغییر صدای آبنمای لابی ساختمونه و شاید موهای من که چند تار سفید لابه لاشون به چشم می خوره
صدای آبنما منو به طبیعت می بره چشمامو می بندم و خنکی آبو روی پاهام حس می کنم. دردی نیست. رنجشی نیست. بخششی نیست .گذشتی نیست. فقط منم و خنکای آب. لحظه ای ناب که دوست ندارم با هیچ چیز عوضش کنم. لذت بخش و دست یافتنی. چه خوبه تخیل وقتی روحتو سبک می کنه . وقتی جسمتو آروم می کنه و خودتو به خودت نزدیک تر.
سیامک خلوتمو بهم می زنه.- مامان می شه یه ساعت دیگه برم حموم. چشمامو باز می کنم. در کنارمه باچشمای زیبائی که ناخودآگاه باعث تشکر من از خدا می شه.بازهم چونه سر نرفتن یا دیر رفتن حمام. باغیض نگاهش می کنم. دستاشو مثل تسلیم بالا می بره و میگه باشه باشه رفتم . ولی تا حمام رفتنش حداقل نیم ساعت دیگه باید حرص منو در بیاره. بازی همیشگی.
اطرافمو نگاه می کنم. چیزائی که برای بدست آوردنشون رویاها تو سر داشتم دورو برم به رقص در اومدن و تلاش می کنن که یاد آوری کنن می تونن منو شاد کنن. اما....اما احساس می کنم باری به دوشم هستن. مبلی که هر روز باید زیرشو جارو کنم. تلویزیونی که نیاز به گرد گیری داره و قفسه هائی که در انتظار یه ظرف تزئینی کوچیک روز شماری می کنن.یاد شعر فروغ میوفتم( مرا پناه دهید ای زنان ساده ی کامل) و یاد لافکادیوی شل سیلورستاین.
دور خودم می چرخم به دستام نگاه می کنم نه توان قبلیو دارن نه می خوان از خودنمائی دست بردارن
شونهام تحمل بند تاپی که پوشیده م رو هم ندارن.
صدام؛نگام؛شنوائیم....
....
اطرافو دوباره نگاه می کنم. بالاخره سیامک حمام رفته و صدای نفسهای سهیل که تو اتاق خوابیده. پنجره ی آشپزخونه رو باز می کنم و خودمو به دست صدای پای آب سهراب می سپارم و حضور چند لحظه ای از زندگی!
مرگ برای او پایان زندگیست و برای من شروع زیبای زیستن
نقطه ی مشترکی در میان نیست
آغوشم سویت باز است زندگی
گاهی حضور کوتاهت به وسعت آسمان ستاره بارانم می کند
بمان
ستاره ها پیش کشت، آسمانی را قربانی نگاهت می کنم.
سپیده دم که به مهتاب لبخند زد مثل همیشه از من گریختی
مهتاب را در روزهایم بنشانم، هر روز آفتابی می شوی
سهم من مال من است
می خندم تا به دیگران ثابت کنم خوشحالم
گریه ام برای جلب دلسوزیست
نگاهم چشمانی برای به سوی دیگری بودن می طلبند
و من....کجای این همه بودنم؟