|
شادی کن تا وسعت داشته باشی, عمیق فکر کن وقتی غمگینی و دور بایست و نظاره گر باش . این حالت به تو لذتی می بخشه که احساس می کنی به یک اقیانوس تبدیل شدی و خوشا بحالت اگر اقیانوسی آرام باشی . ا |
وقتی آغاز شدی که آواز زندگی را در امتداد خواستنت سرودم
تا کی بمانی هماهنگ با رقص زندگی همراهیت خواهم کرد؟
خورشید دلم زیر ابرهای تیره و روشن گرفتار شده
کاش می باریدن
دلم برای رنگین کمون تنگ شده
سبد عاشقیم پر از سیب های سرخ بهشتیست
عطر بهاریش تا ابد مشامم رو نوازش میده
برای علف های هرز جایی باقی نمونده
به چشمانم اعتماد ندارم
به گوشهایم اعتماد ندارم
حتی به بغضی که گلویم را می فشارد اعتماد ندارم
حس می کنم که بخواهی دوستم بداری
مهم نیست که بخواهی یا نخواهی
من احساسم را به افکارم پیوند میدهم
و در امتداد زندگی حرکت میکنم
خدای مهربون هر جای این شهر پا میزارم، روی درو دیوارش اسم تورو میبینم. اما انگار با شهرو دیارم قهر کردی و غباری از نبودنت چهره ی اونو خاکستری کرده.
هر آدمی زیر نقابی از اسم تو، خودشو مخفی کرده و با ابلیس هم پیمان می شه .
و من هر وقت که سراغی از تو می گیرم، ابلیس موفق تر از خواسته ی من، منو به اسارت ملزومات دینی محکوم می کنه.
دستو بالم بسته، احساسم خاموش و مغزم ناتوان در برابر مشاهداتم ، متوقف شده.
دلم می خواد رهاو آزاد باشم از تموم ملزومات
دلم می خواد دل بسته ی تو باشم ، خودِ خودت باشم
خدای مهربون میدونم بیرون شهر به انتظار کوچکترین اشاره ای تا قدم به شهرم بذاری.
به خونه ی من بیا....
تو آسمون شهرم، فراتر از غباری که لایه های شهرو آسیب دیده کرده، سو سویی از عشق به تو در قلبم دیده می شه
همون نور ضعیف نشونی خونه ی منه
به خونه ی من بیا و تو قلبم باقی بمون تا روشنی وجودت غبار شهرو برام بشکنه و سنگریزه های جلوی پامو نشونم بده.
بدون تو اونا صخره های عظیمی هستن که توان گذشتنو از من می گیرن.
...در این ظلمات در مانده ام
کوری چشمانم را چه کنم؟
و ایمان دارم دستهایم مرا به محبوب می رساند...
کسی مرا جز در شهوت شبانه نمی خواهد
چگونه قلبم را فریاد زنم که برای او زاده شدم
این بی تناسبی مویرگهای مغزم را می ترکاند
و دوباره شهوت شبانه سر میرسد
گاهی تسلیم
گاهی مبارزه
و گاهی لذت.
بگذارید گاهی برای لذت همراهیتان کنم
اگر توان دیدن قلبم را ندارید...
بگذارید برای تصور شقایق ها بتپد.
من جوابگوی مویرگهای مغزم بوده ام
اما جوابی برای پژمردن قلبم ندارم
رایم را فریاد زدم
فریاد زدم که نمی خواهم
و تو بودنم را نخواستی
و در لباسی از مکر و قدرت انکارم کردی
اما...
تو محو خواهی شد
ودر کوره راه ناتوانی هایت، قدرتت را به سخره خواهم گرفت.
وچشمانت در انکار حقیقت خواهند پوسید
رایم کجاست؟
در دخمه ی حقارت انسانها مدفون شده.
حرفی برای گفتن ندارم.
من به نبودن عادت کرده ام.
سرو به برف نشسته چه بار زیبایی بر دوش میکشد وقتی تصور بهار ترا به شکوفه ها پیوند میدهد
و بارانی از گلبرگ ها را تجربه مبکنی
سپیدی زمستان و استقامت سرو ترا به وجدی بهارانه میرساند
زندگی در شاخه های خشک درختان و استواری سرو جریان خواهد داشت
من وتو چه اموختیم از سرو به برف نشسته؟
از درختان به شکوفه نشسته؟
هوای مسموم غربت ریه هامو خالی از پاکی می کنه
اگه چتر برفیم به دادش نرسه
برای داشتن و نداشتن زمانی نمانده
برای خواستن و نخواستن توانی نمانده
کجایی قلب پاکی که غبار ناشدنها الوده ات کرد
کجایید چشمان مشتاقی که بی فروغ به نقطه ای خیره میمانید
کجایید اشکها و لبخندها
رویاها و امیدها
من که سوی قبله ای دیگر رو کرده ام پناهم کیست؟
دستهاییم خاکستری رنگند
انقدر گریه کردم که دیوارای زندانم گل دراوردند
اگه یه درخت تنومند هزارساله در بیاد دیگه خلوتی برای تنهاییام باقی نمیمونه!
یه روزی میای
موهامو پشت سرم میبندمو کفشای صورتیمو می پوشم
عروسک کلاه دارمو برمیدارمو میریم پارک
تو میگی زودتراز اینا قرار بود بیایو...من میگم خوشحالم اومدی
ولی!... چرا اینقدر دستام بزرگ شده؟...به ایینه نگاه می کنم..
چقدر بزرگ شدم
چه بلایی سر عروسکم اومده؟..همیشه با خواهرم سرش دعوا داشتم
نیومدی...
میدونم می خواستی بیای
...خوشحالم که می خواستی بیای
پنجره اتاقم همیشه منتظر نگاه تو بوده
در غربت و تنهایی گوشهایم بی هدف دل به جاده ای خوش کرده اند که مدام صدای لاستیکها را تجربه می کند
نه می ایی و نه من از امید دست بردارم
نه توان ماندن دارم و نه توان نا امیدی
گوش سپرده ام به نگاهت
اگر بیایی
می شنوم نگاهت را و از صدایت لبریز می شوم
بیا...
موندگارم میکنی؟
به چه دلیل؟
نمی فهمم!
فهمم رو بالا ببر تا درمونده از موندگاریم نباشم.
جاده ای به درازای ماندنم می خواهم
رنگ سبزی به قدمهایم میزنم
و ابی نفسهایم هوایش را می اراید
.
.
کاش جاده ای به بلندای اه نفس گیرم بود!
جاده ی سپیدی در راه است
بند کفشهایت را ببند
ونفسهایت را به نسیم بسپار,هرچند ندیده ای لحطه های روشنی را که به قدمهایمان گره خورده اند.
بی تردید رهسپار خواهم شد
چشمانت نگاهم را به جاده استوار می کنند.
کفشهایت را ندیدی؟!
بی شک نگاهم به شاخه های امید گره خورده اند.
تمام بدبختیهای تو * من بودن * توست.
که این من واقعی نیست.
و دلیل اصلی این منم های بی وجود, وجود مردمیست که اگر نبودند منی در کار نبود.
*من با فهم و کمال
من مهربان
من... *
اما درون تو چیست؟...جهنمی که ازیاوه سرائی دیگران هیزمش را میسازی.
نفهم! بفهم
به دنبال زیباترین آرامش به انتظار نشسته ام
تا در دامن زمین مادر آرام گیرم
و قلبم را به آسمان پدر هدیه کنم
باور کرده ام بهار را
سپیدی شاخه های به گل نشسته را
و بی منظور در پی چیزی می گردم.
تو می دانی چیست؟
از دماوند خواهم پرسید
و از سپیدی شاخه های به گل نشسته لذت خواهم برد.
چه زیبا لحظات می درخشند!
اما چشمان کورم آنها را باور نخواهند کرد
در توهم امید به کورسوئی بی تحرک باز مانده اند
پلک زدن فراموشم شده
در توهم امید به کورسوئی که سال ها خاموش مانده
ندائی بس عظیم
نجوائی عاشقانه
و بوی تازگی می خواهم
و دست مسیحائی که شفا بخشد امیدم را
کجاست یاری رسانم؟
کجاست؟
دوستت دارم با تمام گرمای نفس گیرت
که به من نفس کشیدن آموختی
که هوایت پر از تنفس عزیزانمست
دوستت دارم به وسعت بزرگیت
که از سخاوتت همیشه آسمان و زمین را بوئیده ام
دوستت دارم با غرش رعد و برق هایت که انعکاس زیبای پاک شدن هاست
هرچند کلاغ ها تو را نمی شناسند اما
به وسعت برفی که می توانست سنگ فرش هایت را تطهیر کند
و آسمان دریغ کرد دوستت دارم