تبليغاتX
اقیانوس آرام
اقیانوس آرام
سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391








گاه چنان نمی فهمم که لعنت می فرستم بر هر چه عقل و فهم و درک است.

می خواهم آتش بزنم هستی را و از نفس مطمئنه شکی بسازم در خور عالم وجود.

و خداوندم این زمان دستی پدروار بر سر نافهمی هایم کشیده و می گوید : "من کجا و عالم مُثل فهیمان کجا؟... دل من در گرو نگاه کودکی است که از مرگ پشه ای روی لباسش نالان است و چشم من عاشق نگاه خیره به آسمانیست که از ابهت زیبائیش آب حیات به عالم هستی سرازیر می شود"

و آن زمان فهمی دوباره می یابم، آسمان و زمین را می بویم، ستاره باران می شوم از وسعت آسمان و از خیابانهای دلتنگی راهی به سویش می یابم حافظ وار زمزمه می کنم:

"عاقلان نقطه ی پر گار وجودند ولی        عشق داند که در این دایره سر گردانند"






+ نوشته شده در 0:21 توسط شکوفه.
یکشنبه سیزدهم فروردین 1391
 

 

بی نشان از نامه ات عشق اهورا یافتم
من نشان نامه ات گم کرده ام
تو بیا نامه ای از نو بخوان
+ نوشته شده در 15:59 توسط شکوفه.
یکشنبه هفتم اسفند 1390
 

 

 

 

 

 

پرنده مرد و پرواز از خاطرها پاک.

دل سهراب ابری ماند و

هنوز هوا بس نا جوانمردانه سرد است.

 

+ نوشته شده در 23:6 توسط شکوفه.
یکشنبه هفتم اسفند 1390
 

 

 

 

 

 

به بن بست کوچه ای بنگر که از ازدحام خانه هایی که با عشق ساخته شده اند منفجر می شود

بالهایت را چیدی

پرواز از خاطرت رفت و پرنده مرد

 

+ نوشته شده در 21:51 توسط شکوفه.
چهارشنبه پنجم بهمن 1390
 

 

 

 

 

چنان که می اندیشی نیستم، اما چنان که رفتار می کنی می اندیشی

من ترا به خودت و اندیشه هایم را به باد می سپارم

تا هوای دوستی مسموم نگردد.

 

+ نوشته شده در 23:48 توسط شکوفه.
چهارشنبه نهم آذر 1390
 

 

 

 

 

با تعصب های مردانه ات کنارمی آیم، وقتی ژست روشنفکری گرفته ای

چاره ای نیست؛ بشریت در خطر است، از نبودن تو در کنار من و از وحشت تنهائی من در پستوی ذهن فاسد جامعه.

نمی دانم نگاهم به آینده همانند امروز تو به دیروز است، یا شکسته خواهد شد دیوارهای تفکر درکنار هم بودن ولو به زور تحقیر و توهین.

وقتی زندگی خلاصه شده در زوایای هندسی و حجم های تو خالی مکعب هایی که دغده ی خاطرمان شده اند که مربع اند یا مستطیل، دایره ی ذهنمان به همین خوش است و عاشقانه های سهراب  همان بس که ژست روشنفکریمان را کامل کند.

آسوده باش که مزرعه ای پیدا نمی شود تا نگران جدی گرفتن زاغچه ای باشی.

دل خوش کن به کت شلوار و میزمهندسیت که مفهوم رشد و تغییر در جامعه ی من همین است و بس.

 

+ نوشته شده در 23:37 توسط شکوفه.
جمعه بیست و هفتم آبان 1390
 

 

 

 

 

شب من به تنهائی گذشت عمری

چه باک از بی تو بودن

چه باک از بی کسی در غربت سرد زمستانی

شب من به کابوس نبودن ها سحر شد

شب من به تنهائی من عادت دیرینه دارد

چه باک از بی کسی در غربت سرد زمستانی

 

+ نوشته شده در 14:30 توسط شکوفه.
چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390
 

 

 

 

 

 

بر در قسمت شبی تا صبح کوبیدم

به من می گفت برو دل صاف و یکدست کن

که آب بر هاون قسمت بکوبی، نصیبت باد پائیزیست

من از امروز بر عشق تو دل بستم

که عشق تو شکست هر دم قسم های به جان بسته ز قسمت را

توئی قسمت، توئی قسمت

 

+ نوشته شده در 14:28 توسط شکوفه.
سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390

 

 

 

 

 

 

 

شبی بی تو

شبی بی من

نه من از تو

نه تو از من

من وتو ما؟!!

دریغ، حسرت

نه تو با من

نه من با تو

خدا حافظ من و تو ما

خداحافظ  خداحافظ

 

+ نوشته شده در 14:25 توسط شکوفه.
شنبه هفتم آبان 1390
 

 

خانه ای می خواهم همه از جنس بهار

تا در آن برف تنم آب شود

منِ ادم برفی به هوای سبزی آب شوم

ریشها منتظرند

ریشها تشنه ی یک قطره ی آب تا بهار منتظرند

 

+ نوشته شده در 21:35 توسط شکوفه.
پنجشنبه دهم شهریور 1390







نمی خواهم به این عشق دل ببندم
نمی خواهم سحر تا شب بنالم
گر این شب های من ماند بی ستاره
به از این است که دائم من بگریم


+ نوشته شده در 12:51 توسط شکوفه.
پنجشنبه دهم شهریور 1390







شعر من بی مصرع

سطر برجسته ای در کار نبود

شعر گم نام من جان داده س

تو کجائی که ببخشی جانی؟....

شعر گم نام من! روحت شاد



+ نوشته شده در 0:23 توسط شکوفه.
سه شنبه یکم شهریور 1390








میروم...

و ای کاش با احساسی از زندگی به سویت باز گردم ای شب های بی ستاره

نمی بینمت...

وای کاش با چشمانی سرشار از امید به سوی دیدگانت چشم بگشایم ای امید های نا امید گشته

+ نوشته شده در 9:0 توسط شکوفه.
جمعه بیست و هشتم مرداد 1390







چه زود فراموش می شوی در آغوشم

هرزه گی بخشی از با توبودن است که در تنم بیداد می کند

گلهای نرگس در دل خفته ی خاک منتظر دستان منند که هدیه ای دو باره بسازم از زندگی

چه زود فراموش می شود بوی نرگس ها،دستهای گره خورده و آشتی لبها

چه زود پژمرده می شوند نرگس ها

تسلیتی برای قلبم از مرگ دل هامان نوشته ام

به قول فروغ: همیشه پیش از آن که فکر کنی اتفاق می افتد.




+ نوشته شده در 12:58 توسط شکوفه.
جمعه بیست و هشتم مرداد 1390







رهایم کن از چشمهایت
از صدایت
که من با صدایت
با نگاهت
و با لمس گونه هایت خودم را فراموش می کنم

مرا به من و جسمت را به شادیها ببخش



+ نوشته شده در 12:44 توسط شکوفه.
دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390









یک ساله دیگه هم در سکوت ناگفته ها گذشت.

تنها تغییر صدای آبنمای لابی ساختمونه و شاید موهای من که چند تار سفید لابه لاشون به چشم می خوره

صدای آبنما منو به طبیعت می بره چشمامو می بندم و خنکی آبو روی پاهام حس می کنم. دردی نیست. رنجشی نیست. بخششی نیست .گذشتی نیست. فقط منم و خنکای آب. لحظه ای ناب که دوست ندارم با هیچ چیز عوضش کنم. لذت بخش و دست یافتنی. چه خوبه تخیل وقتی روحتو سبک می کنه . وقتی جسمتو آروم می کنه و خودتو به خودت نزدیک تر.


سیامک خلوتمو بهم می زنه.- مامان می شه یه ساعت دیگه برم حموم. چشمامو باز می کنم. در کنارمه باچشمای زیبائی که ناخودآگاه باعث تشکر من از خدا می شه.بازهم چونه سر نرفتن یا دیر رفتن حمام. باغیض نگاهش می کنم. دستاشو مثل تسلیم بالا می بره و میگه باشه باشه رفتم . ولی تا حمام رفتنش حداقل نیم ساعت دیگه باید حرص منو در بیاره. بازی همیشگی.


اطرافمو نگاه می کنم. چیزائی که برای بدست آوردنشون رویاها تو سر داشتم دورو برم به رقص در اومدن و تلاش می کنن که یاد آوری کنن می تونن منو شاد کنن. اما....اما احساس می کنم باری به دوشم هستن. مبلی که هر روز باید زیرشو جارو کنم. تلویزیونی که نیاز به گرد گیری داره و قفسه هائی که در انتظار یه ظرف تزئینی کوچیک روز شماری می کنن.یاد شعر فروغ میوفتم( مرا پناه دهید ای زنان ساده ی کامل) و یاد لافکادیوی شل سیلورستاین.


دور خودم می چرخم به دستام نگاه می کنم نه توان قبلیو دارن نه می خوان از خودنمائی دست بردارن
شونهام تحمل بند تاپی که پوشیده م رو هم ندارن.
صدام؛نگام؛شنوائیم....
....
اطرافو دوباره نگاه می کنم.  بالاخره سیامک حمام رفته و صدای نفسهای سهیل که تو اتاق خوابیده. پنجره ی آشپزخونه رو باز می کنم و خودمو به دست صدای پای آب سهراب می سپارم و حضور چند لحظه ای از زندگی!

+ نوشته شده در 10:39 توسط شکوفه.
سه شنبه چهارم مرداد 1390





اگر می توانستم پشت لرزش صدایم
دو دو زدن چشمهایم
و حرکت دستانم پنهانت کنم
آنوقت اعترافی برای عاشق بودن باقی نمی ماند.

بگذار و بگذر از من تا به خدائیم اتکا کنم.


+ نوشته شده در 11:19 توسط شکوفه.
چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390







وخواب برای من زندگیست در کابوس های هر روزه ام

+ نوشته شده در 20:26 توسط شکوفه.
چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390









مرگ برای او پایان زندگیست و برای من شروع زیبای زیستن

نقطه ی مشترکی در میان نیست

آغوشم  سویت باز است زندگی



+ نوشته شده در 20:25 توسط شکوفه.
یکشنبه نوزدهم تیر 1390




حق تقدم با کسیه که بیشتر از حقش گذشته

ته صف بایست، تموم این سالا حقمو خوردی

+ نوشته شده در 20:24 توسط شکوفه.
شنبه هجدهم تیر 1390



گاهی حضور کوتاهت به وسعت آسمان ستاره بارانم می کند

بمان

ستاره ها پیش کشت، آسمانی را قربانی نگاهت می کنم.


+ نوشته شده در 20:24 توسط شکوفه.
جمعه هفدهم تیر 1390


شبی از شبهایت را به من قرض بده

شاید مهتاب تو کار ساز باشد

ستاره هایم باز گردند



+ نوشته شده در 20:22 توسط شکوفه.
جمعه هفدهم تیر 1390




کتاب قصه هایم را بستم تا غصه هایم سر به فلک نکشند.
غزلی نو بگو
نه عشق در آن باشد نه مستی.

+ نوشته شده در 20:22 توسط شکوفه.
پنجشنبه شانزدهم تیر 1390


تو هستی

من

و خاطرات

از آن ها که بگذریم ، چیزی از ما باقی نمی ماند

+ نوشته شده در 20:21 توسط شکوفه.
جمعه دهم تیر 1390





یه صبح که از خواب بیدار می شم می بینم همش خواب بوده
تولدم
زندگیم
و مرگم
اونوقته که نفس راحت می کشمو می گم:

مرسی خدای من ، که نیاوردیم به دنیائی که مجبور بشم دل خیلیارو برنجونم.


+ نوشته شده در 20:20 توسط شکوفه.
جمعه دهم تیر 1390




همه ی زندگی من در خط تیره ای خلاصه می شود که روی مزارم بین سال روز تولد و مرگم کشیده می شود
یادگاری من بر تک درخت هستی.

+ نوشته شده در 20:19 توسط شکوفه.
یکشنبه پنجم تیر 1390






گاه آشنائی در فضای غریب تو را درگیر احساست می کند
من کجا بودم در لحظه های خوشی و ناخوشی؟
ترا به اعماق حادثه ای می برد و درمی یابی، بی کوششی برای یافتن حقیقت، دور خود می چرخیدی که سرت گیج بخورد و با مخ به زمین کوبیده شوی.
تا شاید گرمای دستان آشنایت روی حقیقتی را بپوشاند.
اما کدام دستان گرم؟!
از زبان فروغ بگویم که: من سردم است و انگار هیچ وقت گرم نخواهم شد.


+ نوشته شده در 20:16 توسط شکوفه.
جمعه سوم تیر 1390







سپیده دم که به مهتاب لبخند زد مثل همیشه از من گریختی

مهتاب را در روزهایم بنشانم، هر روز آفتابی می شوی


+ نوشته شده در 8:45 توسط شکوفه.
پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1390





یک بغل پنجره را وا کردم
تو نبودی آن جا
من به امید نگاهی از تو
ماه را بوئیدم.
تونبودی آن جا
شب من بی مهتاب
شب من تنهائی
شب من بی تو گذشت
تو ولی می آئی
شبی از این شبها
یک بغل پنجره ام رو به تو وا مانده
سهم من از تو همین یک بغل است

سهم من مال من است



+ نوشته شده در 0:29 توسط شکوفه.
دوشنبه شانزدهم خرداد 1390







می خندم تا به دیگران ثابت کنم خوشحالم

گریه ام برای جلب دلسوزیست

نگاهم چشمانی برای به سوی دیگری بودن می طلبند

و من....کجای این همه بودنم؟


+ نوشته شده در 20:1 توسط شکوفه.